ز کویت رفتم و الماس - طاقت بر شکستم برو با یار - خود بنشین که من بارِ سفر بستم.
که بعد - رفتنم جانا هزار افسوس خواهی خورد فلانی یار - خوبی بود و من ،قدرش ندانستم
.
.
.
عجب موجود سخت جانی ست دل !
هزار بار تنگ میشود ، میشکند ، میسوزد ، میمیرد و باز هم برایت میتپد !